شايد خودش يك جنايتكار حرفه اي بوده است. از همين ها كه وقت و بي وقت آدم مي كشند و خون مي ريزند و لذتش را مي برند. البته فقط شايد. هرچه باشد در تمام و يا اكثر داستان هايش ردي از خون و جنايت پديدار است.
فئودور داستايفسكي در 30 اكتبر 1821 در بيمارستاني كه پدرش در آن طبابت مي كرد به دنيا آمد؛ پدري مستبد و خودخواه. او محيط خانه را با پادگان نظامي يكي مي دانست.
بعد از فارغ التحصيلي براي تامين مخارج زندگي در اداره اي مشغول به كار شد. با اين حال پس از چندي اين كار را كنار گذاشت و درست به ترجمه زد؛ آثاري همچون «اوژني گرانده» از بالزاك و «دون كارلوس» از شيلر. در اين حين از نوشتن هم غافل نماند. به اين ترتيب در سال 1846 اولين داستان خود را با نام «مردم فقير» منتشر كرد و نامش بر سر زبان ها افتاد. بعد از اين كتاب پي در پي داستان نوشت، گرچه موفقيت چنداني به دست نياورد. بعيد نيست كه داستايفسكي براي فرار از اين سرخوردگي به گروه جوانان آزادي خواه پيوست؛ تصميمي كه سرانجام خوبي برايش نداشت.
او در سال 1849 به جرم شركت در فعاليت هاي ضدتزاري به زندان افتاد و به اعدام محكوم شد. اين بار زندگي رو يخوش به او نشان داد. با لغو حكم اعدام، مجازاتش به چهار سال زندان با اعمال شاقه در سيبري تبديل شد. همچنين بنابر حكم دادگاه چند سال به عنوان سرباز در سيبري خدمت كرد. در اين سال هاي دوري از كشور با بيوه زني به نام ماريا دميتريونا ازدواج كرد، عاقبت در سال 1859 تقاضاي عفو كرد و بخشيده شد.
تا اين كه در سال 1861 بار ديگر داستايفسكي بر سر زبان ها افتاد. كتاب «خاطرات خانه اموات» كه تقريبا زندگينامه او و مشاهداتش در زندان سيبري است، به او شهرتي دوباره بخشيد و سه سال بعد «يادداشت هاي زيرزميني» را به ناشر سپرد.
همين روزها بود كه بار ديگر روزگار آن سوي تاريك و سياهش را به او نشان داد. ابتدا همسر و بعد هم برادرش را از دست داد. آقاي نويسنده در 46 سالگي با با دختري 21 ساله كه منشي اش بود، ازدواج كرد.
اولين اثر بزرگ او «جنايات و مكافات» در سال 1865 منتشر شد و نه تنها در روسيه كه در تمام دنيا آوازه اش پيچيد. سه سال بعد، تجربه شخصي و عشق مفرطي كه به قمار داشت، در قالب داستاني به نام «قمارباز» عرضه گرديد. بعد از آن «ابله» در 1868 و «هميشه شوهر» در سال 1870 منتشر شدند.در همين سال يكي از رمان هاي برجسته او به نام «جن زدگان» بار ديگر او را شهره عام و خاص كرد. در بين سال هاي 1873 تا 1881 پيوسته «دفتر يادداشت هاي روزانه» را مي نوشت. «برادران كارامازوف» شاهكار ديگر او به سال 1879 منتشر شد.
تمام اين رمان ها نه فقط به خاطر روايت هنرمندانه زندگي آدم هاي اغلب بيماري، افسرده، روان پريش، بدبخت، عصيان زده، جنايتكار، تنگدست و تسليم سرنوشت، باورپذير و ملموس اند، بلكه از اين جهت كه نويسنده با مهارت تمام، توانايي هايش را در بررسي زواياي رواني و شخصيت هاي داستان به كار مي گيرد، آنها را جزو آثاري خواندني، قابل تأمل و فراموش نشدني قرار مي دهد.
فئودر ميخاييلويچ داستايفسكي كه در طول سال هاي زندگي از حملات صرع در امان نبود، عاقبت در 9 فوريه 1881 در اثر خونريزي شديد ريه درگذشت.
داستان هاي داستايفسكي، داستان هاي سخت و پر از اسم هاي عجيب و مشكل است. اما اگر آدم كلاسيكي هستي و قبلا با «جوان خام» يا «ابله» شب را روز كرده اي، پس حتما مي داني كه مي شود از نوشته هاي اين آقاي واقع گرا گذشت.
«روياي آدم مضحك» مجموعه اي از هفت داستان نه چندان كوتاه داستايفسكي است كه پر از ريشخند است؛ ريشخند به سبك زندگي آن روزها و اين روزها، داستايفسكي استاد به سخره گرفتن تمام عادت هاي غيرقابل تحمل آدم هاست. البته او استاد حرص دادن هم هست. مثلا وقتي داستان «پروخارچين» را مي خواني از دست اين سيمون ايوانيچ لوس و خسيس گداصفت به ستوه مي آيي و تا وقتي كه روي تخت چرب و كثيفش با آن وضع ترحم انگيز جان مي دهد، راحت نمي شوي. تا يادم نرفته بگويم داستايفسكي استاد اتفاق هاي غيرمنتظره هم هست. از همين الان بايد بگويم كه اگر خواستي كتاب را بخواني «پولرونكوف» را با آمادگي قبلي بخوان و وقتي آقاي فدوسئي نيكولائيچ با آن قيافه مهربان و الفاظ پدرانه اش، كلك بزرگي به پولزونكوف بي نوا مي زند، نفست را حبس كن ...
راستي! «كروكوديل»داستان مورد علاقه مترجم كتاب، طنزي عجيب و پر از پوزخند از زندگي اجتماعي آدم هاست. وقتي ايوان مانوئيچ بيچاره به وسيله كروكوديل آقاي آلماني يك لقمه مي شود و همسر ننرش يلنا، آب بيني اش را بالا مي كشد تا جذاب تر به نظر بيايد، حتما احساس درماندگي مي كني، صداهاي ايوان بيچاره از شكم گرم و نرم جناب كروكوديل واقعا شنيدني است ...
«ماري دهقان» داستان بچگي هاي داستايفسكي است. او اين داستان را در سن 30 سالگي و در زندان سيبري براي خودش مرور مي كند و ميان بوي متعفن عرق و عربده هاي بدمستي زندانيان دلش را به مزرعه روستايش مي سپارد و براي لحظه اي لبخندي محو روي لبانش ظاهر مي شود...
خلاصه اين كه «روياي آدم مضحك» را نمي شود دوست نداشت؛ كتابي سخت، اما شيرين با ترجمه خوب رضا رضايي...
زَرتُشت، زردشت، زردهُشت یا زراتُشت نام پیامبر ایرانی و بنیادگذار دین زرتشتی یا مزدیسنا و سراینده گاهان کهنترین بخش اوستا است. در متون باستانی یونانی، معنای زرتشت برابر با ستارهشناس دانسته شدهاست. بعضی پژوهشگران بر این باورند که زایش زرتشت در روز ششم فروردین بودهاست ولی درباره تاریخ زایش او دیدگاههای فراوانی وجود دارد. برآوردها از ششصد تا نهصد سال پیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست(ارومیه)و برخی در شرق ایران دانستهاند که احتمال این که از شمالغرب ایران يعني آذربايجان بوده باشد بیشتر است.پس از اعلام پیامبری در سن ۳۰ سالگی، زندگی بر زرتشت در منطقه مذکور ایران سخت شد و او ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت از پشتیبانی گشتاسبشاه برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد.زرتشت در سن ۷۷ سالگی در روز خور برابر با یازدهم دی ماه در نیایشگاه بلخ بدست یک تورانی به نام توربراتور کشته شد.
معنی اسم زرتشت
بیشتر از ده شکل برای اسم زرتشت در زبان فارسی موجود است. زارتشت، زارهشت،
موضوع:تاریخی زَرتُشت، زردشت، زردهُشت یا زراتُشت نام پیامبر ایرانی و بنیادگذار دین زرتشتی یا مزدیسنا و سراینده گاهان کهنترین بخش اوستا است. در متون باستانی یونانی، معنای زرتشت برابر با ستارهشناس دانسته شدهاست. بعضی پژوهشگران بر این باورند که زایش زرتشت در روز ششم فروردین بودهاست ولی درباره تاریخ زایش او دیدگاههای فراوانی وجود دارد. برآوردها از ششصد تا نهصد سال پیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست(ارومیه)و برخی در شرق ایران دانستهاند که احتمال این که از شمالغرب ایران يعني آذربايجان بوده باشد بیشتر است.پس از اعلام پیامبری در سن ۳۰ سالگی، زندگی بر زرتشت در منطقه مذکور ایران سخت شد و او ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت از پشتیبانی گشتاسبشاه برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد.زرتشت در سن ۷۷ سالگی در روز خور برابر با یازدهم دی ماه در نیایشگاه بلخ بدست یک تورانی به نام توربراتور کشته شد. معنی اسم زرتشت بیشتر از ده شکل برای اسم زرتشت در زبان فارسی موجود است. زارتشت، زارهشت، زاردشت، زارهوشت، زردهشت، زراتشت، زرادشت، زرتهشت، زرهتشت، زرهدست و زرههشت از این قبیل است ولی او خود را در گاتها زرتشتر مینامد و گاه نیز اسم خانوادگی را که سپیتمه باشد افزوده میشود و به صورت زرتشتر سپیتمه ذکر میشود.البته این اسم خانوادگی را امروزه سپنتمان و یا اسپنتمان میگویند. ظاهراً معنی آن از نژاد سفید و یا از خاندان سفید است.از بیشتر از دو هزار سال پیش تا به امروز هرکس به خیال خود معنی از برای کلمه زرتشت تصور کردهاست. دینون یونانی آنرا به «ستاینده ستاره» ترجمه کردهاست.آنچه که مشخص است این است که این اسم مرکب است از دو جزء «زرت» و «اشترا» هرچند که در سر زرت اختلاف بسیار است.البته اکثر تاریخ شناسان معتقدند زرد و زرین و پس از آن پیر و خشمگین معانی نزدیک تری هستند.بارتولومه جزء اول را زرنت ثبت کرده و دارنده شتر پیر معنی کردهاست و دار زراتو دانسته و آن را زرد ترجمه کردهاست.شاید هیچکدام درست نباشد زیرا کلمه زرد در خود اوستا زیریت است.البته زرات به معنی پیر آمدهاست ولی اینکه چرا در ترکیب با اشترا تبدیل به زرت شد باعث اختلاف نظر شدهاست.پهلوی شناس نامور ژاپنی وآیین زرتشت استاد گیکیواتیودر جزء دوم این اسم اختلاف نظری نیست زیرا هنوز کلمه شتر و یا اشتر در زبان فارسی باقی است و هیچ شکی نیست که اسم پیغمبر مانند بسیاری از اسامی قدیم ایرانی که با اسب و شتر و گاو مرکب است با کلمه شتر ترکیب یافته و دارنده شتر معنی میدهد و به همان معنی است که امروز در فارسی میباشد.مثل فراشتر به معنی دارنده شتر راهوار و یا تندرو است.اسم پدر زرتشت پوروش اسپ بوده که مرکب است از پوروش به معنی دو رنگ و سیاه و سفید و اسپ.پوروش اسپ معنی دارنده اسپ سیاه و سفید را میدهد. تبار و خانواده زرتشت جد پدری زرتشت شخصی بود به نام پیترگتراسپه. نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان بود. مادر او دُغدو و پدر وی پوروشسب نام داشتند. پوروشسب اِسپنتمان مردی دانشور و درستکار بود. دغدو دختر فریهیمروا از خاندان نژادگان (اشراف) و دینور بود. حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو پنج پسر بود و زرتشت سومین آنهاست. زرتشت از همسر خود به نام هووی شش فرزند داشت. نام سه پسر ایشان ایستواستره، اوروتتنره، هورچیثزه و نام سه دخترشان فرینی، ثریتی و پوروچیستا بود.مَیدیوماه پسرعموی زرتشت و نخستین کسی که به پیامبر ایمان آورد.هر یک از فرزندان زرتشت وظایفی عمده بردوش داشتند. به عبارت دیگر پسر ارشد او نخستین موبد موبدان، پسر دوم نخستین رئیس و افسر رزمیان و پسر سوم رئیس طبقه ی برزیگران بودهاست.لفظ اشو که به معنی مقدس روحانی و جسمانی راستی و درستی است و در اوستا زیاد آمدهاست صفت یا عنوان پیغمبر میباشد. به طوری که در اکثر جاهای اوستا آمده صفت اشو از جانب اهورا مزدا به زرتشت اختصاص یافته و دیگر مقامی بالاتر از ان نیست که مخلوقی از جانب خالق بخشنده، به خطاب اشوئی مخاطب شود. اشوزرتشت را از سلسله مهآبادیان نامیدهاند. خاستگاه زرتشت از این پیامبر ایرانی در یشتهای کهن سخن میآید که در (اَریّانَ و یَوچَه) در ساحل رود (دائیتی) در سرزمین قبایل ایرانی متولد گردید در (زامیادیشت) زیستگاه زرتشت را در ناحیه ئی میداند که در آن دریاچه کوسَویّ است که مطابقتی با دریاچه هامون دارد. بهر تقدیر ناحیه اَریانَّ و یوچَه گاه خوارزم پنداشته میشود و گاه آن را آذربایجانو بعضاً بدلیل مراسمی مذهبی که در ستایش (اَرُدویسورااناهیتا) میشود آن را در سیستان ذکر کردهاند. تاریخموجودیت زرتشت را نمیتوان بطور قطع مشخص نمود که احتمالاً قدمت آنرا از ۹۰۰ سال تا ۶۰۰ سال پیش از میلاد میدانند. زرتشت از سرزمینی کهنی برخاست که مردمانش آریایی بودند. اندیشه زرتشت زرتشت آزادی و اختیار را گزینشی برای مردم میداند. بهره کار هر کس همانست که انجام میدهد جبری برای اشخاص نیست نیکی اشخاص جز بهرهئی از نیکوئی و شر اشخاص جز شری برای وی نخواهد بود. هرمزد یا اهورامزد در این آیین خدا هست و اهریمن هم دیو است.
تبار و خانواده زرتشت
جد پدری زرتشت شخصی بود به نام پیترگتراسپه. نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان بود. مادر او دُغدو و پدر وی پوروشسب نام داشتند. پوروشسب اِسپنتمان مردی دانشور و درستکار بود. دغدو دختر فریهیمروا از خاندان نژادگان (اشراف) و دینور بود. حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو پنج پسر بود و زرتشت سومین آنهاست. زرتشت از همسر خود به نام هووی شش فرزند داشت. نام سه پسر ایشان ایستواستره، اوروتتنره، هورچیثزه و نام سه دخترشان فرینی، ثریتی و پوروچیستا بود.مَیدیوماه پسرعموی زرتشت و نخستین کسی که به پیامبر ایمان آورد.هر یک از فرزندان زرتشت وظایفی عمده بردوش داشتند. به عبارت دیگر پسر ارشد او نخستین موبد موبدان، پسر دوم نخستین رئیس و افسر رزمیان و پسر سوم رئیس طبقه ی برزیگران بودهاست.لفظ اشو که به معنی مقدس روحانی و جسمانی راستی و درستی است و در اوستا زیاد آمدهاست صفت یا عنوان پیغمبر میباشد. به طوری که در اکثر جاهای اوستا آمده صفت اشو از جانب اهورا مزدا به زرتشت اختصاص یافته و دیگر مقامی بالاتر از ان نیست که مخلوقی از جانب خالق بخشنده، به خطاب اشوئی مخاطب شود. اشوزرتشت را از سلسله مهآبادیان نامیدهاند.
خاستگاه زرتشت
از این پیامبر ایرانی در یشتهای کهن سخن میآید که در (اَریّانَ و یَوچَه) در ساحل رود (دائیتی) در سرزمین قبایل ایرانی متولد گردید در (زامیادیشت) زیستگاه زرتشت را در ناحیه ئی میداند که در آن دریاچه کوسَویّ است که مطابقتی با دریاچه هامون دارد. بهر تقدیر ناحیه اَریانَّ و یوچَه گاه خوارزم پنداشته میشود و گاه آن را آذربایجانو بعضاً بدلیل مراسمی مذهبی که در ستایش (اَرُدویسورااناهیتا) میشود آن را در سیستان ذکر کردهاند. تاریخموجودیت زرتشت را نمیتوان بطور قطع مشخص نمود که احتمالاً قدمت آنرا از ۹۰۰ سال تا ۶۰۰ سال پیش از میلاد میدانند. زرتشت از سرزمینی کهنی برخاست که مردمانش آریایی بودند.
اندیشه زرتشت
زرتشت آزادی و اختیار را گزینشی برای مردم میداند. بهره کار هر کس همانست که انجام میدهد جبری برای اشخاص نیست نیکی اشخاص جز بهرهئی از نیکوئی و شر اشخاص جز شری برای وی نخواهد بود. هرمزد یا اهورامزد در این آیین خدا هست و اهریمن هم دیو است.
شیوه زندگی رومیان
حکومت اولین امپراتور روم، آگوستوس در سال 27 قبل از میلاد آغاز شد. این حکومت شاهد آغاز پکس رومانا، با دوران ثبات سیاسی و شکوه و جلال فراوان که حدود 200 سال ادامه داشت، بود. در طول این دوره، امپراتور روم به مدیترانه و بخش اعظم اروپای غربی حکومت می کرد. امپراتوری به شکل کاملی سازماندهی شده بود و به خوبی اداره و کنترل می شد. یک شبکه از راهها سرزمین های امپراتوری را به پایتخت، رم، متصل می کرد. لژیون آموزش دیده روم از تمام نقاط بحرانی در طول مرزهایش دفاع می کرد. شهروندان رومی از یک قانون مشترک، فرهنگ مشترک و زبان مشترک، لاتین، بهره مند بودند.در دنیای رومی ها خیلی مهم بود که افراد سایو)شهروند رومی ( باشند. ابتدا، مقام شهروند فقط به افرادی که دردرون شهرها زندگی می کردند، داده شد. در سال 89 قبل از
موضوع:تاریخی
شیوه زندگی رومیان
حکومت اولین امپراتور روم، آگوستوس در سال 27 قبل از میلاد آغاز شد. این حکومت شاهد آغاز پکس رومانا، با دوران ثبات سیاسی و شکوه و جلال فراوان که حدود 200 سال ادامه داشت، بود. در طول این دوره، امپراتور روم به مدیترانه و بخش اعظم اروپای غربی حکومت می کرد. امپراتوری به شکل کاملی سازماندهی شده بود و به خوبی اداره و کنترل می شد. یک شبکه از راهها سرزمین های امپراتوری را به پایتخت، رم، متصل می کرد. لژیون آموزش دیده روم از تمام نقاط بحرانی در طول مرزهایش دفاع می کرد. شهروندان رومی از یک قانون مشترک، فرهنگ مشترک و زبان مشترک، لاتین، بهره مند بودند.در دنیای رومی ها خیلی مهم بود که افراد سایو)شهروند رومی ( باشند. ابتدا، مقام شهروند فقط به افرادی که دردرون شهرها زندگی می کردند، داده شد. در سال 89 قبل از میلاد، مقام شهروند به تمام ایتالیایی ها اعطا شد. تا پیش از 212 قبل از میلاد، مقام شهروند رومی به همه مردان آزاد که در محدوده امپراتوری روم زندگی می کردند، اعطا شد. مقام شهروندی به بردگان و زنها داده نمی شد.
سال چهار امپراتور
در سال بعد از مرگ نرون، 4 امپراتور بر سر کار آمدند. یک فرمانده نظامی به نام گالبا (3 قبل از میلاد تا 69 میلادی)، ابتدا قدرت را در دست گرفت. گالبا بوسیله گارد پراتور، کشته شد. این گارد اتو
32 )ـ 69 میلادی) (حاکم استان رومی اسپانیا( را به عنوان امپراتور اعلام کرد. لژیون روم که در آلمان مستقر بود، با شنیدن این خبر، فرمانده خود وتیلیوس 15) ـ 69 میلادی(، را به عنوان امپراتور معرفی کردند. وسپاسیان 9) ـ 79 میلادی(، یک فرمانده رقیب، وارد رم شد. او وتیلیوس را کشت و خود امپراتور شد.
انتخابات جانشین
وسپاسیان سنتی را ایجاد کرد که بر اساس آن، یک امپراتور حاکم در طول حکومت خود جانشین خود را انتخاب می کرد. و سپاسیان نظم را به روم بازگرداند. او همچنین یک برنامه ساختمان سازی که شامل استادیوم ورزشی رم بود، آغاز کرد. ساخت این آمفی تئاتر بزرگ که سرگرمیهای عمومی در آن اجرا می شد، در طول حکومت فرزند وسپاسیان، تیتوس 39) ـ 81 میلادی(، که بعد از پدرش به امپراتوری رسید، پایان یافت.
امپراتوری استانی
در قرن دوم میلادی، خانواده های حاکم روم، صاحب نفوذ کمتری در امر انتخاب امپراتور بودند. شهروندان استانهای رومی شروع به اشغال پستهای عالی رتبه در دولت و ارتش، کردند. امپراتورهای بعدی روم از استانهای درون امپراتوری روم، انتخاب می شدند.
تراجان
امپراتور تراجان 53) ـ 117 میلادی) در یکی از استانهای روم به نام آیبیریا (اسپانیای امروز) به دنیا آمد. او یک فرمانده نظامی بزرگ بود و در طول حکومتش، امپراتوری روم از نظر وسعت به اوج خود رسید. وی پیروزیهای نظامی خود را با ساخت بناهای یادبود(ستونهای تراجان)، جشن می گرفت. این ستونها بوسیله مجسمه هایی که پیروزیهای معروف او را نشان می دادند، تزئین شده بودند.
هادریان
پسر خوانده تراجان، هادریان(۷۶ ـ ۱۳۸ میلادی) بعد از او به امپراتوری روم رسید. هادریان بیشتر دوران حکومتش را به مسافرت در استانهای مختلف امپراتوری روم گذراند. او موانع ثابتی در مقابل حمله بربرها که به این سرزمینها روم حمله میکردند، بنا کرد. نمونه چنین بناهای دفاعی، دیوار هادریان، هنوز در شمال غربی انگلیس باقی ماندهاند. هادریان همچنین تغییرات زیادی ایجاد کرد که اداره امپراتوری روم را آسان تر میکرد.
لژیونر رومی
ارتش روم از سربازانی به نام لژیونر تشکیل میشد. یک لژیونر خیلی ورزیده بود. او میتوانست در یک روز ۳۲ کیلومتر(۲۰ مایل)در حالیکه یک بسته به وزن ۴۰ کیلو گرم حمل میکرد، راه برود. یونیفورم یک لژیوتر او را در نبردها محافظت میکرد، و در عین حال به او امکان میداد که به آسانی حرکت کند.
واحد ارتش
«قرن»، واحد ارتش روم بود. هنگامی که در سال 340 قبل از میلاد ارتش روم تشکیل شد. یک قرن شامل 100 سرباز می شد. وقتی فرمانده نظامی رومی، کابوس ماریوس (157 ـ 86 قبل از میلاد) ارتش روم را در سال 100 قبل از میلاد، دوباره سازماندهی کرد، تعداد افراد را در یک قرن به80 نفر کاهش داد. دلیل این کاهش چنین بیان می شد که یک گروه کوچکتر، آسان تر کنترل می شد.
میلاد، مقام شهروند به تمام ایتالیایی ها اعطا شد. تا پیش از 212 قبل از میلاد، مقام شهروند رومی به همه مردان آزاد که در محدوده امپراتوری روم زندگی می کردند، اعطا شد. مقام شهروندی به بردگان و زنها داده نمی شد.سال چهار امپراتور
در سال بعد از مرگ نرون، 4 امپراتور بر سر کار آمدند. یک فرمانده نظامی به نام گالبا (3 قبل از میلاد تا 69 میلادی)، ابتدا قدرت را در دست گرفت. گالبا بوسیله گارد پراتور، کشته شد. این گارد اتو
32 )ـ 69 میلادی) (حاکم استان رومی اسپانیا( را به عنوان امپراتور اعلام کرد. لژیون روم که در آلمان مستقر بود، با شنیدن این خبر، فرمانده خود وتیلیوس 15) ـ 69 میلادی(، را به عنوان امپراتور معرفی کردند. وسپاسیان 9) ـ 79 میلادی(، یک فرمانده رقیب، وارد رم شد. او وتیلیوس را کشت و خود امپراتور شد.
انتخابات جانشین
وسپاسیان سنتی را ایجاد کرد که بر اساس آن، یک امپراتور حاکم در طول حکومت خود جانشین خود را انتخاب می کرد. و سپاسیان نظم را به روم بازگرداند. او همچنین یک برنامه ساختمان سازی که شامل استادیوم ورزشی رم بود، آغاز کرد. ساخت این آمفی تئاتر بزرگ که سرگرمیهای عمومی در آن اجرا می شد، در طول حکومت فرزند وسپاسیان، تیتوس 39) ـ 81 میلادی(، که بعد از پدرش به امپراتوری رسید، پایان یافت.
امپراتوری استانی
در قرن دوم میلادی، خانواده های حاکم روم، صاحب نفوذ کمتری در امر انتخاب امپراتور بودند. شهروندان استانهای رومی شروع به اشغال پستهای عالی رتبه در دولت و ارتش، کردند. امپراتورهای بعدی روم از استانهای درون امپراتوری روم، انتخاب می شدند.
تراجان
امپراتور تراجان 53) ـ 117 میلادی) در یکی از استانهای روم به نام آیبیریا (اسپانیای امروز) به دنیا آمد. او یک فرمانده نظامی بزرگ بود و در طول حکومتش، امپراتوری روم از نظر وسعت به اوج خود رسید. وی پیروزیهای نظامی خود را با ساخت بناهای یادبود(ستونهای تراجان)، جشن می گرفت. این ستونها بوسیله مجسمه هایی که پیروزیهای معروف او را نشان می دادند، تزئین شده بودند.
هادریان
پسر خوانده تراجان، هادریان(۷۶ ـ ۱۳۸ میلادی) بعد از او به امپراتوری روم رسید. هادریان بیشتر دوران حکومتش را به مسافرت در استانهای مختلف امپراتوری روم گذراند. او موانع ثابتی در مقابل حمله بربرها که به این سرزمینها روم حمله میکردند، بنا کرد. نمونه چنین بناهای دفاعی، دیوار هادریان، هنوز در شمال غربی انگلیس باقی ماندهاند. هادریان همچنین تغییرات زیادی ایجاد کرد که اداره امپراتوری روم را آسان تر میکرد.
لژیونر رومی
ارتش روم از سربازانی به نام لژیونر تشکیل میشد. یک لژیونر خیلی ورزیده بود. او میتوانست در یک روز ۳۲ کیلومتر(۲۰ مایل)در حالیکه یک بسته به وزن ۴۰ کیلو گرم حمل میکرد، راه برود. یونیفورم یک لژیوتر او را در نبردها محافظت میکرد، و در عین حال به او امکان میداد که به آسانی حرکت کند.
واحد ارتش
«قرن»، واحد ارتش روم بود. هنگامی که در سال 340 قبل از میلاد ارتش روم تشکیل شد. یک قرن شامل 100 سرباز می شد. وقتی فرمانده نظامی رومی، کابوس ماریوس (157 ـ 86 قبل از میلاد) ارتش روم را در سال 100 قبل از میلاد، دوباره سازماندهی کرد، تعداد افراد را در یک قرن به80 نفر کاهش داد. دلیل این کاهش چنین بیان می شد که یک گروه کوچکتر، آسان تر کنترل می شد.
محمدشاه قاجار در سال1264قمري از دنيا رفت و ناصرالدين ميرزا وليعهد بر اثر تدبير و كفايت ميرزا تقي خان،پيشكار خون كه سمت نظام آذربايجان را نيز داشت به سلطنت رسيد و از تبريز عازم تهران گرديد.وزير نظام در بين راه به لقب امير نظام و پس از رسيدن به تهران و تاجگذاري رسمي شاه اتابك ملقب و مقام صدرات عظمي نائل گرديد.او سپس به نام اميركبير خوانده شد.از نوآوريهاي امير تأسيس دارلفنون بود.انديشه امير در بناي دارلفنون از يك سرچشمه الهام نگرفته بود،بلكه حاصل مجموعه آموخته هاي او بود.آكادمي و مدرسه هاي مختلف روسيه را ديده بود،در كتاب جهان نماي جديد كه به ابتكار وزير نظام خود او ترجمه و تدوين شد،شرح دارلمعلم هاي همه كشورهاي غربي را در رشته هاي گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود،و از بنيادهاي فرهنگي دنياي جديد خبر داشت.در ضمن از مدرسه«طبيه»و «عسگريه»عثماني كه در لواي تنظيمات ساخته بودند،آگاه بود.اما تركان هنوز دارلفنون نداشتند.از آن گذشته مي دانيم كه در زمان عباس ميرزا و محمدعلي شاه به علم و صنعت جديد توجهي پيدا شد.از يك سو خبرگان نظامي و مهندسان فرنگي به ايران آمدند و از سوي ديگر چند دسته شاگرد به فرنگستان دروانه گرديدند.تأسيس مدرسه اي براي تعليم دانش و فن غربي مستلزم آوردن استادان خارجي بود و به علاوه مراقبتي پي گير لازم داشت.در عوض دامنه فعاليت آن گسترده بود و تأثيرش در تحول اجتماعي عميق تر.امير تصميم به اين كار گرفت.
وجهه نظر امير را در ايجاد دارلفنون بايد به درستي بشناسيم.ذهن امير در اينجا و در درجه اول معطوف به دانش و فن جديد بود و بعد به علوم نظامي توجه داشت.اين معني از مطالعه تطبيقي برنامه درسهاي دارلفنون و نامه هاي امير راجع به رشته تدريس استاداني كه استخدام شدند،روشن مي گردد.رشته هاي اصلي تعليمات دارلفنون به نحوي كه او در نظر گرفته لود عبارت بودند از: پياده نظام و فرماندهي،توپخانه،سواره نظام،مهندسي، رياضيات،نقشه كشي،معدن شناسي،فيزيك و كيمياي فرنگي و داروسازي،طب و تشريح،تاريخ و جغراقيا و زبانهاي خارجي.مدرسه هفت شعبه داشت و پاره اي موارد مزبور مشترك بود.در ضمن بايد دانسته شود كه براي فنون نظامي دستگاه تعليمات جداگانه اي در خود تشكيلات لشكري تعبيه نهاد و شعبه علوم جنگي دارلفنون مكمل آن به شمار مي رفت.و همان مربيان قشوني،شعبه نظامي مدرسه را هم اداره مي كردند.
سنگ بناي دارلفنون در اوايل سال1266قمري در زميني واقع در شمال شرقي ارك سلطنتي كه پيش از آن سربازخانه بود،نهاده شد.نقشه آن را ميرزا رضاي مهندس كه از شاگرداني بود كه در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود،كشيد؛و محمدتقي خان معمارباشي دولت،آن را ساخت و شاهزاده بهرام ميرزا به كار بنايي آن رسيدگي مي كرد.ساختمان قسمت شرقي دارلفنون تا اواخر1267قمري به انجام رسيد و مورد استفاده قرار گرفت. بقيه آن تا اوايل سال1269پايان يافت.چهار طرف مدرسه را پنجاه اتاق«منقش مذهب»هركدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته،جلوي آنها را ايوانهاي وسيع بنا نمودندا.در گوشه شمال شرقي تالار تأتر احداث شد.در پشت دارلفنون كارخانه شمع كافوري و آزمايشگاه فيزيك و شيمي و داروسازي برپا نمودند.چاپخانه اي هم ضميمه آن گرديد،به علاوه كتابخانه و سفره خانه اي نيز ساختند.درب دارلفنون به طرف خيابان ارك«باب همايون»باز مي شد؛درب كنوني آن در خيابان ناصريه به سال1293قمري ساخته شد.مدتها پس از ساختمان اوليه،قسنتهاي ديگري به آن افزوده گشت...
مدرسه در دست ساختن بود كه امير ژان داود خان را در سال1266قمري براي استخدام معلم به اتريش(نمسه) و پروس فرستاد.وي از آوردن استادان انگليسي و فرانسوي و به طريق اولي روسي،روگردان بود.دكتر ياكوب ادوارد پولاك اتريشي انديشه امير را در درست دريافته است.او مي نويسد:«امير نظام با وجود تجربه هاي تلخ و مخالفت سختي كه نسبت به نفوذ بيگانگان داشت،يقين مي دانست كه بدون جلب معلمان خارجي مقصودش حاصل نخواهد شد»
باز مي نويسد:«نظر امير آن بود كه معلمان خارجي بايد از مداخله در امور سياسي مملكت خودداري نمايند،و تنها به كار تدريس بپردازند.به همين ملاحظه از استخدام معلم روسي و انگليسي و فرانسوي صرف نظر كرد»
سرانجام موسيو ژان داود خان مترجم اول دولت ايران در سال1267قمري به اصرار امير و با نامه ناطرالدين شاه به وين رفت و پس از باز يافتن حضور امپراطور«فرانسوا ژوزف»نامه شاه را تسليم كرد و مورد مهرباني دولت قرار گرفت.مسافرت او زياد طول كشيد،يعني قريب يك سال و چهار ماه.نامه هاي امير به ژان داود حكايت از اصرار پي در پي او مي كند كه مأموريتش را هر چه زودتر به انجام رساند و استادان را روانه كند.در نامه24رمضان سال1267 قمري مي گويد:بناي«مدرسه نظاميه»تمام شد.لازم است «بدون هيچ معطلي معلمين را برداشته با خود بياورد.زيادتر از اين طول ندهد»ژان داود با هفت تن از معلمين به طور جداگانه(در12شوال1267)قرار داد امضا نمود و هنريك بارب كه مترجم ديوانخانه بزرگ دولت اتريش بود،پاي آنها را مهر و تصديق كرد.هفت معلمي كه از اتريش استخدام گرديدند از اين قرار بودند:
1-كاپيتان زاتيZattie(زطي،ساتي)معلم مهندسي
2-كاپيتان گومنزGumones(كومنس)معلم پياده نظام و فن رزم آزمايي
3-نايب اول كرزيزKreziz(كرشش)معلم توپخانه
4-نايب اول نميروNemiro(نمرو)معلم سواره نظام
5-كارنتاCarnotta(چرنطاي،گارنوطا)معلم معدن شناسي
6-دكتر پولاكDr.Polakمعلم طب و جراحي و تشريح
7-فكتي(فكتي،كوتاكي،فكاته)معلم علوم طبيعي و داروسازي
از آن عده گومنز و نميرو قبلاً با ايران رسيده بودند. بقيه در27محرم1268قمري يعني دو روز پس از عزل امير از خدمت،همراه ژان داود خان به تهران وارد شدند.دكتر پولاك در وصف حال معلمان اتريشي مي نويسد:«ما24 نوامبر1851وارد تهران شديم.پذيرايي سردي از ما نمودند. احدي به استقبال ما نيامد و اندكي بعد خبردار شديم كه در اين ميان اوضاع تغيرر يافته و چند روز قبل از ورود ما در نتيجه توطئه هاي دربار و علي الخصوص توطئه مادر شاه كه از دشمنان سخت اميرنظام بود،ميرزا تقي خان مغضوب گرديده است».در ادامه پولاك مي نويسد:«سفير انگليس از استخدام معلمان اتريشي خرسند نبود و كوشش كرد از ميان مهاجران ايتاليايي چند نفر را استخدام كند.اما خود ناصرالدين شاه طرفدار تأسيس مدرسه و نگاه داشتن استادان اتريشي بود»
1 2
صورت اسامي معلمان دوره اول دارلفنون
بارون گومنز اتريشي:معلم پياده نظام و مشاور امير در اصلاح نظام،به مدت دو سال به ايران آمده بود.
مطراتسو ايتاليايي:مربي سپاه و معلم نام فن و آرايش لشكر(تاكتيك)،سي نفر شاگرد داشت.
كرزير اتريشي:معلم توپخانه و رياضيات و تاريخ نظامي
نميرو اتريشي:معلم سواره نظام و مربي سپاه
زاتي اتريشي:مهندس نظام و معلم رياضيات
بوهلر فرانسوي:معلم رياضيات و نقشه كشي(بعد از مرگ زاتي جانشين او شد)
كارنتي اتريشي:معلم معدن شناسي
فكتي ايتاليايي:معلم فيزيك،شيمي و داروسازي
دكتر پولاك اتريشي:معلم طب و جراحي كحالي
دكتر ليمر هلندي:معلم طب و كحالي
ريچارد خان فرانسوي:معلم زبان فرانسوي
كارژيلو ايتاليايي:معلم نقاشي
صورت اسامي معلمان ايراني در دوره هاي بعد
ميرزا ملكم خان:معلم حساب و هندسه و جغرافيا
ميرزا سيدعلي:معلم طب ايراني بود.نزد دكتر كلوكه و دكتر پولاك نيز طب فرنگي آموخته بود.
ميرزا احمد طبيب كاشاني:او نيز معلم طب قديمي (ايراني)بود.
شيخ محمد صالح اصفهاني:معلم زبان فارسي و عربي بد و سمت پيشنمازي مدرسه را نيز داشت.به علاوه سيد جواد كار گفتن اذان و اقامه را بر عهده داشت و عليقلي خان پسر رضا قلي خان(هدايت)كه خود از دانش آموزان كلاس توپخانه بود،به عنوان كتابدار و آجودان مدرسه انتخاب شد و ميرزا محرم نيز به جهت ارتباط با معلمين اروپا به سمت مترجم آنها انتخاب گرديد.در عين حال فراشان مدرسه جزء دستگاه حاجب الدوله فراشباشي قرار داشتند.دانش آموزان هر رشته داراي كلاسهاي مخصوص به خود بوده و به همان رشته و كلاس خوانده مي شدند.مانند:اتاق شيمي،اتاق مهندسي،اتاق طب و...
بخشي از گزارش عملكرد مدرسه دارلفنون در آغاز كار
«مدرسه دارلفنون كه حسب الامر اقدس پادشاهي در ارك مباركه سلطنتي ساخته شده و معلمين نمساوي و غيره اطفال شاهزادگان عظام و امرا و خانين را در آن جا تعليم مي دهند.در اين اوقات كمال انتظام را به هم رساند و ترقيات كلي به جهت متعلمين حاصل گرديده است،بطوري كه در زمان اندك مانند كساني كه سالها كار كرده باشند هريك در صورتي در هر فني كه تعليم گرفته از كمال مهارت به هم رسانده اند و چون از دو ماه قبل از سال سيچقان ئيل كه اول بناي مدرسه مذبوره بود.تفصيل امورات متعلقه به مدرسه در روزنامه نوشته نشده بود.لهذا،اجمالاً سطري از آن نوشته مي شود كه آگاهي اجمالي حاصل گردد...»
مصریان در حدود2000 تا5000سال پیش زندگی می کردند.آنان می خواستند تا ابد زنده بمانند.به همین دلیل مردگان خود را مومیایی می کردند.کلمه مومیایی از لغت عربی مومیا می آید که در زبان فارسی به آن موم یا شمع می گویند.مصریان بدن مردگانشان را برای زندگی پس از مرگ روغن مالی می کردند،کار روغن مالی یک جسد70 روز طول می کشید. مومیایی ها را در تابوت های تزئین شده گرانبها دفن می کردند این تابوت ها از خراب شدن اجساد جلوگیری می کردند. بسیاری از مومیایی ها را در تابوت هایی دو یا سه تایی تودرتو جا می دادند. مصریان ثروتمند و فرعون ها را هم در اهرام دفن می کردند،درون اهرام از اتاق هایی تودرتو و راه های پیچ در پیچ تشکیل شده بود که دزدان را به اشتباه انداخته و گیج می کرد و.....
مراحل مومیایی کردن اجساد:
1-ابتدا تمام اجزای داخل بدن را غیر از قلب بیرون می آورند؛2-در مرحله بد،مغز را به کمک یک قلّاب،از مجرای بینی بیرون می کشند.چرا که مصریان باستان تصور می کردند جایگاه حس،عقل و شعور قلب است نه مغز و همچنین فکر می کردند در روز آخرت قلب انسان ها را وزن می کنند و بر اساس وزن قلب مشخص مي كنند چه كسي به بهشت و چه كسي به جهنم برود(قلب هرچي سنگين تر بدتر!)؛3-سپس جسد را با نوعی نمک(کربنات سدیم)می پوشانند تا آب بدن خشک شود؛4-برای اینکه اندام خشک شده از شکل اولیه خارج نشود،درون آن را با گیاهان معطر و خاک اره پر می کردند؛5- در مواقعی که قسمتی از بدن جا شده بود آن را با اندام مصنوعی کامل می کردند؛6-در حفره چشم ها پیازهای رنگ شده می گذاشتند و گاهی هم اینکار را با پارچه های کتانی انجام می دادند،همچنین روی تابوت ها چشم هایی نقاشی می کردند تا مومیایی بتواند خارج از تابوت را ببینند.؛7-بدن را با نوعی صمغ می پوشانند تا بو نگیرد و نپوسد،بر اثر این عمل گوشت بدن،آرام آرام جمع می شد و رنگ عوض می کرد؛8-و بالاخره جسد را با پارچه کتانی به طول20متر می پیچیدند،در حین این کار در لابه لای پارچه جواهرات گرانبها می گذاشتند.در ضمن مصریان هر انگشت مومیایی را جداگانه پارچه پیچی می کردند.کار پارچه پیچی15روز به طول می انجامید.در هنگام دفن هم مومیایی ها اغلب همراه با عروسک های چوبی دفن می شدند تا این عروسک ها در آخرت خدمتکاران آنان باشند،همچنین وسایل شخصی آنان را به همراه اجزای خارج شده از بدن مانند جگر،شش ها،کلیه ها و روده ها را در خمره ای می ریختند و همراه مومیایی دفن می کردند.
مصریان آنوبیس را که سری به شکل شغال داشت خدای مرگ می دانستند،آنوبیس همچنین محافظ قبرها نیز بود..روحانیان نیز در مراسم خاکسپاری ماسک شغال بر سر می گذاشتند.همچنین مجسمه هایی به طول2متر،از مومیایی ها در قبرستان حفاظت می کردند.
مصریان باستان حیوانات مورد علاقه شان را مومیایی کرده،در قبرستان مخصوص دفن می کردند.در یک قبرستان مصری،حدود4 میلیون پرنده مومیایی شده پیدا کرده اند.همچنین در اوایل قرن بیستم،تعداد300000گربه مومیایی شده را به انگلستان بردند.آنها را پودر کردند و برای مصارف کشاورزی به عنوان کود به کار بردند.از پودر مومیایی به عنوان داروی شفابخش استفاده می شد به علاوه نقاشان پودر مومیایی را براي جاودانه ماندن آثارشان با رنگ مخلوط كرده و به تابلو هايشان مي زدنند.




لینک مطلب