تبليغاتX
تخته ســبز

تخته ســبز

نوشتن روي تخته سبز براي همه آزاد است

«خداي عزوجل، عزرائيل را گفت: اکنون که سبب آفريدن خلق به دست توست، سخته باش که مرگ وي هم بر دست تو خواهد بود. عزرائيل گفت: يا رب آن گاه ايشان از من اندوهگين باشند. خداي عزوجل گفت: غم مدار که مرگ ايشان را سبب ها سازم، چون غرق و حرق و هدم و قتل و   اوجاع و ديگر اسباب مرگ تا ايشان پندارند که مرگ ايشان از آن بود، نه از تو.»
«سالمرگي» با اين قصه قرآني و يک شعر نو شروع مي شود. راوي داستان خاطره هاي مه آلودش را برايمان تعريف مي کند. او هشتمين فرزند پدر و مادري است که بعد از هفت دختر، به آرزويشان رسيده اند. اصلا به همين خاطر اسم فرزند هفتمشان را «دختر بس» گذاشته اند. حالا اين پسر لوس و ننر خودش پدر شده، پدر پسري به نام سياوش.
هنگام خواندن، دنبال خط زماني مشخص نگرد، گفتم که تو داري خاطره مي خواني، خاطره هايي که کم رنگ و پررنگ مي شوند.
«دردي نداشتم. خواب آمده بود توي چشم هايم; سفيد و سرد. داشتم مي لرزيدم. برف مي باريد. همه جا سفيد بود. کوه و در و دشت و خانه ها. خانه هاي تو سري خورده و مفلوک. ميان برف ها مي دويدم و مي لرزيدم. نفسم تنگي مي کرد. از ترس چشم هايم را باز کردم. تو را توي راهرو ديدم. از ته راهرو مي آمدي. کيفت را انداخته بودي روي شانه ات. خواستم خوب نگاهت کنم، چراغ ها کم نور شدند.»
نويسنده کتاب، اصغر الهي، آخرين صفحه داستان 20 فصله اش تاريخ زده 1370/3/10  حتما  تاريخ  تمام شدن قصه اش است. براي خواندن بايد حوصله داشته باشي و وقت کافي، اين طور شايد بيشتر لذت ببري.
ناشر کتاب هم  نشر چشمه است، قيمتش هم 1500 تومان.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 19:51 تاریخ یکشنبه یکم آذر 1388

          لینک مطلب


مجموعه داستان «گداها هميشه با ما هستند» كتابي است كه دوست داري تا اخرش را بخواني و بفهمي چه مي گذرد در سر اين توبياس وولف؛ نويسنده كله شقش، و بفهمي چه وقت مي خواهد تكليف را با آدم هاي داستانش روشن كند. مثلا وقت خواندن داستان «گمشده» قصه آن كشيش بي هدفي كه نمي داند چه كار مي خواهد بكند و آخر، سر از قمارخانه هاي لاس وگاس در مي اورد، فكر مي كني اصلا اين آقاي كشيش كجا مي خواهد خودش را تمام كند. در چهره خشك و متينش چه مي گذرد؟ يا در داستان «فروپاشي صحرا، 1968» وقتي كه مرد، همسر باردار و لوسش را در صحرا ميان آن پمپ بنزين قديمي رها مي كند و به سرش مي زند كه سوار آن نعش كش قديمي بشود و با آن گروه بي خيال همه چيز را رها كند و براي خودش داستان سرايي كند، مي تواني بفهمي نقطه اوج زندگي آدم هاي تنها، در لحظه مي گذرد و تو حتي حق پلك زدن نداري. اصلا وقت خواندن «گداها هميشه با ما هستند» دستت را جلوي صورتت بگير و براي آدم هاي بلاتكليفش گريه كن.
آدم هايي كه توبياس وولف خلق مي كند و تو باورشان مي كني و با آنها به دل بيابان مي زني. اين كتاب را منير شاخساري ترجمه كرده و نشر چشمه همين چند وقت پيش، قبل از بروبياي جشن كتاب به بازار فرستاده است. وقت خواندن اين كتاب به من هم فكر كن كه آدم هاي توبياس وولف را باور كردم.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 18:48 تاریخ دوشنبه هجدهم آبان 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


داستان کوتاه، خیلی خیلی کوتاه. از آن دست داستان هایی که در یکی دو صفحه تمام می شوند. بدون آن که چیزی از قبل و بعد از اتفاق برایمان بگوید فقط آن لحظه حساس و مهم را تعریف می کند، پايان. مردي كه كتش را به دستگيره در و خانه آويزان مي كند و قبل از اينكه حتي وارد خانه بشود، ميرود؛ اناري كه از دست دختري وحشت زده از صداي انفجار، مي افتد،پرنده اي كه پر مي زند و روي چوبه دار مي نشيند و ...
داستان ها اين قدر ساده و صريح نوشته شده اند كه خواننده فرصت نمي كند به چيز ديگري فكر كند و تمام حواسش پيش روايتي است كه دارد مي خواند. داستان هايي كه در هر كدامش چيزي يا كسي از دست مي رود، منتظراني كه نمي دانند هنوز اميدوار باشند يا نه، خاطرات و عشق هاي پنهاني كه مرور مي شوند و تنها چيزي كه مي ماند، حسرت است و تلخي ...
«فقط تا فردا ظهر» عنوان اولين مجموعه داستان نويسنده جوانش «نسيم آهي» است. داستان هايي كه ساده نئشته شده اند و ساده خوانده مي شوند، بدون بازي در فرم و بدون جملات عجيب و غريب با طرح جلدي كه در عين سادگي توجه را به خود جلب مي كند. اين كتاب را نشر بيدگل روانه كتاب فروشي ها كرده است.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 17:37 تاریخ جمعه هشتم آبان 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


زندگي شان را مي ريزند توي يك چمدان، خاطره هاشان را جاي مي دهند كنج ذهن و مي روند پي سرنوشتشان. مي روند تا ببيند آسمان آن ور دنيا چه رنگ است. مي روند تا آشياني نو بنا كنند. خودي ديگر بسازند، مي روند تا فراموش كنند، تا فراموش شوند. مي روند تا در سرزميني ديگر گم شوند. قسم مي خورند تا پشت سرشان را هم نگاه نكنند. قول مي دهند به همه كه خوشبخت شوند. قول مي دهند به خودشان كه پيشمان نشوند. همچون پرنده اي مهاجر كه سوداي پرواز دارند. خواي هاي خوش مي بينند و سعادت را در دو قدمي شان بو مي كشند. اين ميان آنها كه ناخواسته مهاجر خوانده مي شوند، وضعيتي متفاوت دارند؛ يا غرض مي شوند در آن فرهنگ جديد يا معلق مي مانند ميان زمين و آسمان يا تجربه هايشان را پلي مي سازند براي پيوند با ديگران.
جومپا لاهيري يكي از همين آدمهاست. در لندن از پدر و مادر بنگالي متولد شد و از سه سالگي به همران آنان به آمريكا رفت. از دانشگاه بوستون در رشته هاي زبان انگليسي، نويسندگي خلاق و مطالعه تطبيقي در ادبيات و هنر مدرك فوق ليسانس گرفت. همچنين در همين دانشگاه در رشته مطالعات دوره رنسانس دكترايش را دريافت كرد.
لاهيري در «ادبيات مهاجرت» يك نمونه كامل محسوب مي شود؛ دختري شرقي كه در غرب زندگي مي كند و نظاره گر تقابل اين دو جهان و «خرده فرهنگ» هايشان است و هم زمان به عنوان ذره اي در موج «چند فرهنگي (Multi Culturism)» به اين سو و آن سو مي رود.
با وجود اين كه به ميل خود پا در سرزميني غريبت نگذاشته بود و اين اختيار را هم داشته كه به پشت سرش هم نگاه نكند و سرزمين مادري اش را از ياد ببرد، محور نوشته هايش حول و حوش همين موضوع يعني مهاجرت قرار داد و از آن ها آثار قابل توجهي ارائه داده. زندگي دو گانه لاهيري دستمايه آثار ماندگارش شده است. او در خانه به شيوه سنتي بنگالي زندگي مي كند؛ همان سنت هايي كه پدر و مادرش به آنها وفادارند؛ خوردن برنج با دست، گوس سپردن هب موسيقي محلي نزرول (Nezrul) و پوشيدن ساري كه به سختي مي توان در فروشگاه هاي آمريكايي پيدا كرد. اما در خارج از خانه راز از دوستان آمريكايي اش پنهان مي كند و به سياق آنها و جامعه كه در آن به عنوان يك مهاجر پذيرفته شده، رفتار مي كند. انگليسي را بدون لهجه هندي صحبت مي كند، جين مي پوشد، به موسيقي راك گوش مي كند و ورزش مورد علاقه اش اسكيت روي يخ است.
بر خلاف ساير مهاجران كه خود را آمريكايي-ايرلندي يا ايتاليايي-آمريكايي مي نامند، او به راحتي نمي تواند به پيشينه هندي اش صفت آمريكايي را اضافه كند، چرا كه هندي ها در آمريكا «تازه وارد» محسوب مي شوند و لاهيري كه از نسل دوم آنهاست، در تضاد بين هندي بودن و آمريكايي بودن گرفتار شده است. در واقع لاهيري نماينده نسلي است كه در دوران گذار، مهاجران را تبديل به بوميان مي كند، اما اين گذار، چالش هاي سختي را براي جومپاي جوان به همراه داشته و دارد.
انتخاب هويت هندي در جامعه آمريكا يكي از چالش هاست. اما از آن مهم تر حفط اين هويت و انتقال آن به نسل بعدي اش است؛ كاري كه پدر و مادر لاهيري از عهده آن به خوبي بر آمدند و حالا نوبت اوست كه اين كار را در حق فرزندانش انجام دهد، چرا كه داشتن تربيتي مبتني بر دو هويت اگرچه تربيتي غني و پربار است، اما در نهايت چيز ناقصي محسوب خواهد شد.
اولين مجموعه داستان كوتاه لاهيري به نام «مترجم دردها» در سال 1999 منتشر شد و جايزه پوليتزر را براي او به ارمغان آورد. مجله ادبي نيويوركر در همين سال با انتشار ويژه نامه و انتخاب نويسندگان آينده ادبيات داستاني آمريكا، نام او را در فهرست 20 نويسنده برتر و جوان ادبيات داستاني آمريكا قرار داد. بعد از آن، رمان «همنام» را نوشت. با اين اثر جايگاه خود را به عنوان نويسنده اي مهم تثبيت كرد. دباره اينكه چرا بعد از داستان كوتاه به رمان روي آورد، مي گويد: «يك ايده به عقيده من يا زا كار در مي آيد يا نه. حال اين ايده مي تواند قالب داستان كوتاه اجرا شود يا متوسط يا بلند. خود من هميشه در وهله اول به ماهيت داستان فكر مي كنم. موقعي كه ايده «همنام» به ذهنم رسيد، احساس كردم كه بايد به صورت رمان نوشته شود. در قالب داستان كوتاه از كار در نمي آمد.» جومپاي 42 ساله از علاقمندان آثار چخوف و تولستوي است. توماس هاردي را ستايش مي كند و از خواندن آثارش لذت مي برد. «هيچ وقت از آثار او خسته نمي شودم. دنيا و فصاهايي كه او خلق ميكند، كامل است، بسيار با دقت و ظرافت و قابل تحسين.»
شايد پرهيز جومپا لاهيري از پيچيدگي و ميل به اختصار سبب مي شود كه او در پي نوشتن آثاري بزرگ و چند بعدي نرود. «من از زياده روي خوشم نمي آِد. يك اثر برجسته به اين دليل بزرگ است كه از زياده روي پرهيز كرده. اگر قرار باشد رمان هاي ديگري بنويسم، به نظرم جمع و جورتر و ساده تر از رمان قبلي ام است.»
اما هرچه باشد، لاهيري داستان گوي درجه يك است و اين را مديون پيشينه شرقي است. سنت داستان گويي در شرق سنتي هزارن ساله است و تركيب خيال و واقعيت، خواندن اين گونه داستان ها را تبديل به يك تجربه خلسه آور مي كند. بازگويي تجربيات زندگي در دنياي غرب، چه تجربيات شخصي و چه تجربيات والدين و دوستانش، براي او شهرت و ثروت به ارمغان آورده است، اما او هيچ را با نشستن در اتاق ساكتش و خيالبافي عوض نمي كند. داستان هاي او در ظاهر ساختار تخيلي ندارند، اما به واقع شبيه به هطار و يك شب هستند؛ هزار و يك شبي امروزي با قصه هايي درباره انسان هايي كه آرزو و اميدهايي مدرن دارند و در عين حال نوستالژي سنت هاي كلاسيك و الدي شان را هميشه در زهن خواهند داشت. آدم هايي كه روزها در شهر-جنگل آمريكايي براي زندگي تلاش مي كنند و شب ها با يد بوي ديوارها و جاده هاي خاكي موطن اصلي شان به خواب مي روند.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 16:31 تاریخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


«مردي آن ور خيابان زير درخت. قصه آدم هاي دور است. آن قدر دور که مي توانند زيردرخت روبه روي پنجره خانه مان باشند! نه! باور کنيد که چرت و پرت نمي گويم. قبول دارم که عجيب است اما حقيقت دارد!»
قصه آدم هايي که هر روز مي بينيمشان اما آنها را نمي شناسيم و به راحتي از کنارشان رد مي شويم و در مقابل، آدم هايي که خيلي از ما فاصله دارند اما به خوبي آنها را مي شناسيم و برايشان دلتنگ مي شويم.
آدم هايي که براي فراموش نکردن زادگاهشان جمعه هر هفته در خانه اقوام و آشنايان جمع مي شوند; جايي که به قول خودشان «تکه اي از خاک وطن است» و يا يک مرکز فرهنگي اصيل راه مي  اندازند با جلسه شعر و ادب. آدم هايي که بين شرق و غرب اين کره گرد مانده اند و به عشق برنج دم سياه باسماتي با چلوکباب سلطاني و خاطراتشان زندگي مي کنند. خواندن همچين کتابي از بهرام مرادي که خود نويسنده مهاجر است و سال هاست در برلين زندگي مي کند عجيب نيست. کتابي که داستان هايش در خارج از ايران مي گذرد و شخصيت هايش هم دلتنگ هستند.
«حالا که توفان خوابيده و باران آرام تر شده، من رسيده ام هوتن شتراسه. جايي که دو لبناني رقيب، چلوکباب و قرمه سبزي و باقالي پلوي ايراني مي فروشند. ماشين را جايي که هيچ درختي نيست پارک مي کنم و صداي سوتي مي شنوم. ناصر، آن ور خيابان، جلوي يک مغازه چيني ايستاده. باز ايشان هوس غذاي چيني کرده اند. من که غذاخور نبوده ام، تکليف بستني  هويجي که مي خواستم پيش ابولي بخورم چه مي شود؟» اين مجموعه داستان شامل 12 داستان است به اضافه مقدار کمي طنز و تضاد! اما اين تضاد در نثر، آن قدر خسته ات نمي کند که از خواندن کتاب پشيمان بشوي. گرچه وقتي تمام داستان ها را مي خوانيم، نمي توانيم باور کنيم که همه داستان هاي اين کتاب را يک نفر نوشته است. مثلا نوع نگاه و نثر داستان «بايد بايد بايد جهاني بشوند و ...» که شوخي کوچکي هم با صادق هدايت کرده با داستان «بي تابي هاي مرد تاريک» به قدر دو دنيا فرق دارند. شايد هم داريم دفتر خاطراتي پر از قصه مي خوانيم، شايد...
مجموعه داستان «مردي آن ور خيابان زير درخت» را نشر کاروان با قيمت 1750 تومان منتشر کرده است.
(راستي از بهرام مرادي کتاب «خنده در خانه تنهايي» را هم خوانده ايم. کتابي که جايزه بهترين مجموعه داستان منتقدان مطبوعات را نصيب خود کرد.)


نویسنده : علي دانشيان ساعت 18:55 تاریخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


داستان كوتاه، براي كسي كه اهل كتاب خواندن باشد، مثل آب نبات ليمويي است. ترش و شيرين و كيف آور و خنده دار و لذت بخش و كوتاه ... تا مي آيي به خودت بجنبي، در دهانت آب شده و رفته توي معده ات و خاطره شيرينش مثل بعد از ظهرهاي روزهاي كودكي براي هميشه توي مغزت تاپ تاپ مي كند. حالا اگر اين داستان ها اسم آدم هايي مثل آليس مونرو، جرج ساندز، جومپا لاهيري و ... را يدك بكشد كه هيچي، آدم هايي كه بارها با قصه هايشان يواشكي، دور از آدم ها، توي دنياي ناشناخته و معمولي قدم زده ايم. مي شناسيمشان، يا مي رويم كه با خواندن داستان هاي كوتاهشان براي اولين بار محكشان بزنيم، با غم ها و خنده ها و نوشته هاشان اخت شويم. مثل گربه اهلي، سر بخاري خانگي شان بنشينيم و براي خودمان آب نبات ليمويي سق بزنيم. آب نبات ليمويي؟ اين اسم شما را به ياد چي مي اندازد؟ شايد ياد داستان هايي مثل «چهار ميزان اول» كه شاهكاري است درباره بچه اي كه مي خواهد پيانو ياد بگيرد، اما در حقيقت با دنياي عجيب و غريب و آدم هاي غريبه اي آشنا مي شود كه او را براي هميشه از دنياي كودكي دور مي كنند. يا داستان «دختر خاله ها» كه نامه نويسي دو دختر خاله دور شده از هم است كه با اين كه جنگ جهاني دوم بينشان فاصله انداخته، به يك اندازه ديوانه اند، شايد هم داستان «اشتياق» كه گل مجموعه كتاب «اشتياق» است، داستاني درباره دختري كاگر كه معني واقعي عشق را در چيزي به جز داستان هاي پريان و شاهزاده ها با اسب سفيدشان پيدا مي كند و اتفاقا از دستش هم مي دهد. حالا اگر هنوز براي خواندن مجموعه «اشتياق» كه آذر عالي پور انتخاب و ترجمه كرده، قانع نشديف برايت غر مي زنم كه چون اين داستان ها، از مجموعه بهترين داستان هاي كوتاه آمريكايي 2005 و داستان هاي برنده جايزه اهنري انتخاب شده اند، مي توانند هر از گاهي برايت تكراري باشند، اما ترجمه و جمع آوري دوست داشتني شان، همه لحظات تكراري و قصه اي شنيده شده را خواندني مي كند. راستي مجموعه را نشر مرواريد سال گذشته چاپ كرده است.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 16:21 تاریخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


نمايشنامه «دانوب» ظاهرا داستان ساده اي دارد. «ايو» و «پل» عاشق هم هستند و بدون اينكه دچار مشقت هاي عشق بشوند، با م ازدواج مي كنند. تا اين كه يك شب حال «پل» بد مي شود و در حالي كه بدنش منقبض و چهره اش در هم كشيده است، از حال مي رود، اما دكتر مي گويد مشكل عموم شهر «بوداپست» است و جاي نگراني نيست! حال «ايو» و پدرش هم چندان خوب نيست و انگار حال تمام افراد شهر خوب نيست و مخاطب اين خوب نبودن و دردكشيدن را با تمام جزئيات مخصوصا در «ايو» و «پل» مي خواند و نمي داند چرا؟ اما نشانه ايي كه به تنهايي هيچ معنا و مفهومي ندارند، در كنار هم معني پيدا مي كنند. هوايي كه خراب است، آدمهايي كه بدون هيچ دليلي آشفته مي شوند و حرف هايي مي زنند و بعدش نمي دانند چرا؟. دودي كه از كف سالن به هوا بلند مي شود و ... ضمن اينكه اين نمايشنامه شخصيت پردازي، فرم روايت يا ديالوگ هاي سخت و پيچيده اي ندارند تا ذهن خواننده را درگير خود كند و تنها چيزي كه فكر را مشغول مي كند، همين درد كشيدن و نشانه هاست تا جايي كه آرام آرام متوجه مي شويم داريم كتابي را مي خوانيم كه شرح حال مردمي است كه گرفتار اثرات مرگبار جنگ و سلاح هاي كشتار شده اند. كتابي ضدجنگ بدون آن كه هيچ حرف مشخصي از جنگ بزند. نمايشنامه «دانوب» نوشته ماريا ايونه فورنس نمايشنامه نويس آمريكايي كه در سال 1984 موفق به دريافت جايزه ادبي سال شد و نشر نيلا اواخر سالي كه گذشت، اين كتاب را با ترجمه حميد امجد به بازار عرضه كرد.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 21:8 تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


درخت، قيچي، تنگ، دو سه تا مكعب و طناب. هر كدام هر از چند گاهي از بالاي صحنه پايين مي آيند. از گوشه چپ، از گوشه راست، از بالا، صداي سوتي شنيده مي شود. يك مرد، تنها بازيگر نمايش است. صحبت نمي كند. حتي يك كلمه. فقط به فكر فرو مي رود. گاهي از سمت چپ صحنه خارج مي شود و گاهي از سمت راست. بعد با نيرويي نامشخص به روي صحنه پرتاب مي شود. مي افتند، بلند مي شود، خودش را مي تكاند و باز به فكر فرو مي رود. تلاش هايش براي گرفتن اشيايي كه از بالا صحنه ظاهر مي شوند، بيهوده است. با اين وجود هيچ اعتراضي ندارد. صدايش در نمي آيند. مرد لال است. محو نمايش بر همين اصل است. نمايش نامه اي كه بازيگر يا بازيگرانش كلامي به زبان نمي آورند. مي شود گفت لال بازي براي يك بازيگر.
نمايشنامه نويش دلش خواسته قواعد كلاسيك را زير پا بگذارد. دوست داشته بر خلاف جريان آب شنا كند. نكوهش احتمالي منتقدان را ناديده گرفتهو به ذهن خلاقش اعتماد كرده و دست به آفرينش زده. آقاي ساموئل بكت شجاعت زيادي به خرج داده.
به هرجال او الكي مشهور نشده. از مهم ترين نويسندگان معاصر و برنده جايزه نوبل است. «در انتظار گودو»اش از تاثيرگذار ترين نمايشنامه هاي دنياي تئاتر است و كمتر كسي است كه آن را نخوانده باشد. كتاب «يازده نمايشنامه» مجموعه اي از نمايشنامه هاي بسيار كوتاه است. داستان ندارند. هيچ چيز خاصي اتفاق نمي افتند. دقيقا هيچ چيز. عجيب و غريب هستند. معمولا بازيگرانش اسم ندارند. گفت و گوها اغلب بيشتر از چند كلمه نيستند. و نور سهم زيادي در اجراي نمايش باري مي كند.
بعد از خواندن آنها هم اين جمله «خب كه چي؟» در ذهن آدم سبز مي شود. باربد گلشيري علاوه بر ترجمه اين نمايشنامه، مقاله اي به نام «نانوشتن» را نيز در كتاب گنجانده. مقاله اي كه موضوعش در مورد بكت و آثار اوست. علاقمندان به تئاتر، مخاطبان اصلي اين كتاب هستند.

پيوست:يازده نمايشنامه، ساموئل بكت، ترجمه باربد گلشيري، انتشارات نيلوفر، 2800 تومان


نویسنده : علي دانشيان ساعت 12:17 تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


«احتمالا گم شده ام» قصه همين روزهاست. قصه مادري كه ظاهرا خوب است؛ اما تكليفش با خودش روشن نيست. سردرگم است، پيش دكتر مي رود تا با خيال راحت و بدون سانسور حرف بزند. بلكه از اين راه زندگي اش سر و سامان بگيرد. راوي داستان، دست خواننده را مي گيرد و در خيابان هاي شهر مي چرخاند. از خاطرات كودكي مي گويد و دوران دانشجويي و عشقي كه انگار هميشه هست و نيست و شوهري هم كه ظاهرا هميشه نيست و جمله مواظب خودت باش و ... اما همه اينها بهانه اي است براي پرتاب ما به دنيايي از خيالات و بعد تقابلش با واقعيت. در پس اين گشت و گذار، ما با تصوير «زن» ايراني در شرايطي تازه و با روحيه اي متفاوت از گذشته رو به رو مي شويم. زني كه در جامعه سنتي و در دل مناسبات محافظه كارانه مي خواهد رها و آزاد زندگي كند و همه قيد و بندهاي مرسوم را كنار بزند. از اين طريق تصوير كهن الگوي زن شرقي به عنوان به عنوان شخصيت گرفتار مناسبات مردانه و تسليم در برابر قواعد آنها، رو به روي ما نمايان مي شود. انگار «احتمالا گم شده ام» در پس اين تصوير و توصيف آرزو، مي خواهد دو دنياي متضاد، دو دنياي در امتداد هم را نشان دهد و بعد، دو شخصيت زاده آنها (راوي و «گندم») را حاصل اين دو دنيا بداند. زناني كه مي توانند همديگر را تحمل كنند و با همه تناقضات ظاهري و دروني، يكديگر را درك مي كنند. از اين رو «احتمالا گم شده ام» مي تواند تصويري دقيق تر و نزديك به واقعيت «زن» امروز ايراني عرضه كند. زني كه در پايتخت زندگي مي كند، زندگي به ظاهر مدني دارد، روابطش در حد زيادي آزاد و راحت است. اما همه اينها كابوس واقعي او شده اند. چون تمايل او (راوي)، قرار گرفتن در جايگاه «زن» اثيري (گندم) است. زني كه مي تواند «نه» بگويد، شاد باشد، شيطنت كند و از جيزي نترسد. به همين دليل اولين اثر سارا سالار در كمترين سطح تاثير گذارياش سند ماندگاري براي دوره هاي بعد است؛ سندي از روحيه زن ايراني در گذر از كابوس ها به روياها. و نشانه اي از بلوغ در ساختار جامعه ضد زن.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 13:19 تاریخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


«من گنجشك نيستم» كتاب جديد مصطفي مستور، عجيب و غريب است. شايد بهتر باشد بگويم متفاوت، «تاجي خوشگله دارد شيشه هاي پنجره را برق مي اندازد. پيرزن لچك به سر چاق و دوست داشتني و در عين حال مستخدم و نگهبان و باغبان و پادشان اين جاست...»
كتاب تازه مستور از لحاظ نثر و قصه شبيه كتاب هاي قبلي اش نيست. اتفاق خوبيش هم همين است. من يكي كه غافلگير شدم. اين غافلگيري شايد اولش خيلي به مذاق خواننده خوش نيايد، اما اي خواننده اي كه كتاب‌خوان هستي و دلت تنگ شده براي فضاهايي كه مثل بختك بيفتد به جانت، صبور باش و بگذار شخصيت ها يكي يكي خودشان را به تو معرفي كنند. عجله نكن، از قصه فرعي تند تند شوف اما حواست باشد حتي اين شخصيت هاي فرعي هم شناسنامه دارند؛ آن قدر كه نگرانشان مي شوي، عذاب وجدان مي گيري، اصلا ديوانه مي شوي. بگذار تا با راوي قصه وارد كافه اي شوي كه قرار است فصل طلايي در آنجا شكل بگيرد.
«عشق يعني هيولا. تا وقتي كه كسي رو دوست نداشته باشي، راحتي، اما همين كه عاشقش شدي، اون كوه مي آد سراغت. واسه همينه كه به نظر من هر زن يعني يه كوه غصه. من كه از عاضق شدن مثل هيولا مي ترسم. تو نمي ترسي؟»

پيوست: من گنجشك نيستم، مصطفي مستور، نشر مركز


نویسنده : علي دانشيان ساعت 13:26 تاریخ سه شنبه بیستم مرداد 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


شايد خودش يك جنايتكار حرفه اي بوده است. از همين ها كه وقت و بي وقت آدم مي كشند و خون مي ريزند و لذتش را مي برند. البته فقط شايد. هرچه باشد در تمام و يا اكثر داستان هايش ردي از خون و جنايت پديدار است.
فئودور داستايفسكي در 30 اكتبر 1821 در بيمارستاني كه پدرش در آن طبابت مي كرد به دنيا آمد؛ پدري مستبد و خودخواه. او محيط خانه را با پادگان نظامي يكي مي دانست.
بعد از فارغ التحصيلي براي تامين مخارج زندگي در اداره اي مشغول به كار شد. با اين حال پس از چندي اين كار را كنار گذاشت و درست به ترجمه زد؛ آثاري همچون «اوژني گرانده» از بالزاك و «دون كارلوس» از شيلر. در اين حين از نوشتن هم غافل نماند. به اين ترتيب در سال 1846 اولين داستان خود را با نام «مردم فقير» منتشر كرد و نامش بر سر زبان ها افتاد. بعد از اين كتاب پي در پي داستان نوشت، گرچه موفقيت چنداني به دست نياورد. بعيد نيست كه داستايفسكي براي فرار از اين سرخوردگي به گروه جوانان آزادي خواه پيوست؛ تصميمي كه سرانجام خوبي برايش نداشت.
او در سال 1849 به جرم شركت در فعاليت هاي ضدتزاري به زندان افتاد و به اعدام محكوم شد. اين بار زندگي رو يخوش به او نشان داد. با لغو حكم اعدام، مجازاتش به چهار سال زندان با اعمال شاقه در سيبري تبديل شد. همچنين بنابر حكم دادگاه چند سال به عنوان سرباز در سيبري خدمت كرد. در اين سال هاي دوري از كشور با بيوه زني به نام ماريا دميتريونا ازدواج كرد، عاقبت در سال 1859 تقاضاي عفو كرد و بخشيده شد.
تا اين كه در سال 1861 بار ديگر داستايفسكي بر سر زبان ها افتاد. كتاب «خاطرات خانه اموات» كه تقريبا زندگينامه او و مشاهداتش در زندان سيبري است، به او شهرتي دوباره بخشيد و سه سال بعد «يادداشت هاي زيرزميني» را به ناشر سپرد.
همين روزها بود كه بار ديگر روزگار آن سوي تاريك و سياهش را به او نشان داد. ابتدا همسر و بعد هم برادرش را از دست داد. آقاي نويسنده در 46 سالگي با با دختري 21 ساله كه منشي اش بود، ازدواج كرد.
اولين اثر بزرگ او «جنايات و مكافات» در سال 1865 منتشر شد و نه تنها در روسيه كه در تمام دنيا آوازه اش پيچيد. سه سال بعد، تجربه شخصي و عشق مفرطي كه به قمار داشت، در قالب داستاني به نام «قمارباز» عرضه گرديد. بعد از آن «ابله» در 1868 و «هميشه شوهر» در سال 1870 منتشر شدند.در همين سال يكي از رمان هاي برجسته او به نام «جن زدگان» بار ديگر او را شهره عام و خاص كرد. در بين سال هاي 1873 تا 1881 پيوسته «دفتر يادداشت هاي روزانه» را مي نوشت. «برادران كارامازوف» شاهكار ديگر او به سال 1879 منتشر شد.
تمام اين رمان ها نه فقط به خاطر روايت هنرمندانه زندگي آدم هاي اغلب بيماري، افسرده، روان پريش، بدبخت، عصيان زده، جنايتكار، تنگدست و تسليم سرنوشت، باورپذير و ملموس اند، بلكه از اين جهت كه نويسنده با مهارت تمام، توانايي هايش را در بررسي زواياي رواني و شخصيت هاي داستان به كار مي گيرد، آنها را جزو آثاري خواندني، قابل تأمل و فراموش نشدني قرار مي دهد.
فئودر ميخاييلويچ داستايفسكي كه در طول سال هاي زندگي از حملات صرع در امان نبود، عاقبت در 9 فوريه 1881 در اثر خونريزي شديد ريه درگذشت.
داستان هاي داستايفسكي، داستان هاي سخت و پر از اسم هاي عجيب و مشكل است. اما اگر آدم كلاسيكي هستي و قبلا با «جوان خام» يا «ابله» شب را روز كرده اي، پس حتما مي داني كه مي شود از نوشته هاي اين آقاي واقع گرا گذشت.
«روياي آدم مضحك» مجموعه اي از هفت داستان نه چندان كوتاه داستايفسكي است كه پر از ريشخند است؛ ريشخند به سبك زندگي آن روزها و اين روزها، داستايفسكي استاد به سخره گرفتن تمام عادت هاي غيرقابل تحمل آدم هاست. البته او استاد حرص دادن هم هست. مثلا وقتي داستان «پروخارچين» را مي خواني از دست اين سيمون ايوانيچ لوس و خسيس گداصفت به ستوه مي آيي و تا وقتي كه روي تخت چرب و كثيفش با آن وضع ترحم انگيز جان مي دهد، راحت نمي شوي. تا يادم نرفته بگويم داستايفسكي استاد اتفاق هاي غيرمنتظره هم هست. از همين الان بايد بگويم كه اگر خواستي كتاب را بخواني «پولرونكوف» را با آمادگي قبلي بخوان و وقتي آقاي فدوسئي نيكولائيچ با آن قيافه مهربان و الفاظ پدرانه اش، كلك بزرگي به پولزونكوف بي نوا مي زند، نفست را حبس كن ...
راستي! «كروكوديل»داستان مورد علاقه مترجم كتاب، طنزي عجيب و پر از پوزخند از زندگي اجتماعي آدم هاست. وقتي ايوان مانوئيچ بيچاره به وسيله كروكوديل آقاي آلماني يك لقمه مي شود و همسر ننرش يلنا، آب بيني اش را بالا مي كشد تا جذاب تر به نظر بيايد، حتما احساس درماندگي مي كني، صداهاي ايوان بيچاره از شكم گرم و نرم جناب كروكوديل واقعا شنيدني است ...
«ماري دهقان» داستان بچگي هاي داستايفسكي است. او اين داستان را در سن 30 سالگي و در زندان سيبري براي خودش مرور مي كند و ميان بوي متعفن عرق و عربده هاي بدمستي زندانيان دلش را به مزرعه روستايش مي سپارد و براي لحظه اي لبخندي محو روي لبانش ظاهر مي شود...
خلاصه اين كه «روياي آدم مضحك» را نمي شود دوست نداشت؛ كتابي سخت، اما شيرين با ترجمه خوب رضا رضايي...


نویسنده : علي دانشيان ساعت 18:15 تاریخ شنبه هفدهم مرداد 1388
دسته بندی :ادبيات

          لینک مطلب


«خدا به ما انگشت داده-مامان مي گه چنگال بگير دستت
خدا به ما صدا داده-مامان مي گه دست نزن
مامان مي گه كلم بخور، هويج بخور، برنج بخور
اما خدا بستني هاي خوشمزه داده»
حس اين كلمه ها برايت آشنا نيست؟ ياد آن پيرمردي نمي افتي كه يك روي به ما ياد داد مي شود وارونه به دنيا نگاه كرد؟ او حتي تا سال 2000 زندگي نكرد، اما خوب بلد بود قواعد اين سال هاي تازه را. اصلا ويژگي اش همين است ديگر، بلد است با يك سري واژه هاي ساده، داستان هاي جذاب و شعرهاي خنده دار بگويد. شعرهايي كودكانه كه فقط براي كودكان نيست و حرف هايي مهم و بزرگ مي زند.
خدا به ما انگشت داده-مامان مي گه از دستمال استفاده كن
خدا به ما جوب آب داده-مامان مي گه شلپ شلپ نكن
مامان مي گه صدا نكن بابات خوابيده
ماما هدا به ما درپوش سطل آشغال داده كه اين ور و اون ور پرتش كني.
به همين خاطر است كه مي شود با سل سيلور استاين، مثل يك آدم متفاوت برخورد كرد. او را دوست داشت، با او زندگي كرد و وقتي خبر مي رسد كه دختر 11 ساله اش را از دست داده، براي او نگران شد و ترسيد. كه مگر مي شود دختر 11 ساله ات از دنيا برود و تو بازهم حرف هايي سرخوش به آدم ها تحويل بدهي؟
خدا به ما انگشت داده-مامان مي گه دستكشاتو دستت كن
خدا به ما باران داده-مامان مي گه خودتو خيس نكن
مامان مي گه مواظب باش.
آن قدر نرو پيش سگي خدا داده اما تو نمي شناسيش.
نقاشي هايش را كه ديگر نگو. انگار همين الان آن پسربچه در اتاق به هم ريخته اش چشم هايش را باز كرده و دارد با آدم حرف مي زند. انگار همين الان، هيولايي كه در خواب هايش مي بيند به خواب هاي من هم آمده و انگار همين امروز اين نقاشي ها را كشيده و همين الان آن حرف ها را زده.
خدا به ما انگشت داده-مامان به مي گه برو بشور اون دستاتو
اما خدا ذغال داده آن قدر چيزاي كثيف داده
درسته كه من زياد باهوش نيستم اما اين كي رو كه مي دونم
يا بايد حق با مامان باشه يا كه خدا
حالا در نظر بگير همه شعرهاي شل سيلور استاين را مي تواني يك حا بخواني. مي تواني يكي يكي با آنها جلو بيايي و همراهشان شوي. آن هم با ترجمه خوب از احمد پوري. اين كتاب را نشر افكار به اسم «گزيده شعرهاي شل سيلور استاين» منتشر كرده است.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 13:26 تاریخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب


گفتيم حالا كه ما اين تخته سبز را داريم، گفتيم حالا كه ما مي خواهيم كار فرهنگي بكنيم، گفتيم حالا كه من تيپ روشنفكري به خودمان گرفته ايم،
بياييم اين دستمان را كه با وجود درازي، به هيچ جايي هم بند نمي شود، دراز كنيم به سوي اين آمار مطالعه بدبخت (كه هر روز بالا پايين مي شود، و گويي اين روزها در حال سقوط هم هست) تا بلكه اين دستمان به جاي بند شود.
اين آماري كه گاه به 18 دقيقه هم رسيد و ما را مجبور به انجام برخي حركات موزون نمود و ما جفتك زنان تمام محل شيريني داديم، و گاه به 1 دقيقه رسيد كه ما را تا پاي تخت بيمارستان و كما هم برد.
به خاطر همين گفتيم بياييم بر روي اين تخته سبزمان (كه شايد از ترس برخي نيروهاي [...] رنگش را عوض كنيم تا نكند به خاطر شراكت در انقلاب رنگي و مخملي ما را براي سرف چاي به هتل اوين دعوت كنند.) از كتاب هم بنويسيم. كه كتاب خوب چيزي است.
بنابراين از اين به بعد، هر وقت كه عشقمان كشيد، آهوي قلم را بر تخته سبزمان بدوانيم و برايتان كتاب معرفي كنيم. اين كه گفتم عشقمان كشيد، علتش اين است كه فردايي پس فردايي كه ما رفتيم مسافرت (كه البته سمت شمال هم نمي رويم، چون شمال سبز و سبز هم كه خيلي بد است!) نياييد بنويسيد كه چه شد اين كتاب را.
ديگر نمكمان تمام شد. همين ديگه. مي خواهيم از كتاب و معرفي كتاب بنويسم.


نویسنده : علي دانشيان ساعت 13:25 تاریخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
دسته بندی :كتاب سبز

          لینک مطلب