
جاكوب روح نه چندان مهربان، بن رهبر سابق ديگران، پدر قاتل و مبارز امروز و ريچارد الپرت رابين هودي براي ديگران هركدام از شخصيت هايي هستند كه به گونهاي نقش كليدي و هدايت كننده پشت پرده را در طول سير تحول داستاني لاست و در قسمت هايي از اين سريال بر عهده داشتهاند؛ شايد شما هم اينچنين فرض كنيد كه تمام اين تشابهات اسمي، مطرح شدن سوالات و ارجاعات تنها و تنها براي جذابيت و پيچيدهتر شدن سريال است و در انتها هيچ جوابي براي آن وجود نخواهد داشت. هر روز گمانهزني هاي زيادي در سايت هاي هواداران اين سريال صورت مي پذيرد كه پخش هر قسمت از سريال نيمي از آن غلط از آب در مي ايند. در ادامه آنچه خواهيد خواند نه به عنوان حدس و گمان بلكه به عنوان نوعي ارتباط بخشيدن بين اتفاقات اين سريال و بخشي از واقعيت هاي علمي موجود است. (تهيه كنندگان لاست هنوز چند قسمت از شروع اين سريال نگذشته بود اعلام كردند تمام آنچه در سريال به نمايش درخواهد آمد منطبق بر تئوريهاي علمي و يا شبه علمي خواهد بود).
به نقل از هفتهنامه چلچراغ

طي يك سال اخير سونامي «لاست» به اغلب خانه هاي ايراني رسيد و چشم هاي قرمز و خواب نديده گواهي دادند كه خيلي ها بي رحمانه ماجراي جزيره عجيب آقاي آبرامز را پي مي گيرند. از صحنه و پشت صحنه سريال خيلي ها نوشتند. اما چند وقت پيش خبري منتشر شد مبني بر اينكه موسسه «پرده نقرهاي» مي خواهد سريال «لاست» را دوبله كند و اين داستان ها. با انتشار اين خبر خيلي ها به اين فكر كردند كه دوبله «لاست» چه بلايي سر اين سريال محبوب مي آورد و ... در همين گير و دار بود كه خبر ساخته شدن سريال «لاست ايراني» هم از اين طرف و آن طرف رسيد و همه اينها براي ما بهانه بود تا در اين شماره به سراغ لاست برويم.
اين پرونده درباره پيچيدگي هاي فرامتن سريال است. اشاره اي به فيزيك و فلسفه. ذهن هاي پيچيده دقيق جوان اين راز و جادو را خوش خواهد داشت. اين پرونده را در پست هاي بعد بخوانيد.
سال 1999 بود كه روزنامه نگارهاي چيني با ذوق زدگي خبر از فراگير شدن يك موج جديد در بازار جهاني فرهنگ دادند. اسم اين موج، «موج كره اي» بود.
موج يا تب كره اي البته پنج سالي بعد از اين پيش بيني در سال 2004 و با سريال هاي «سونات زمستان»، «قصه هاي پاييزي» و «جواهري در قصر» عالم گير شد و حجم صادرات فرهنگي كره جنوبي را از 88/0 ميليارد دلار در سال 2003 به 4/16 ميليارد دلار در 2004 رساند (اين رقم وقتي معنا پيدا مي كند كه بدانيم در همان سال بودجه عمومي 140 كشور جهان زير 10 ميليارد دلار بوده و هاليوود 509 ميليارد دلار درآمد داشته).
موج محصولات فرهنگي كرهاي كه البته با حمايت دو كمپاني بزرگ محصولات ديجيتال دنيا يعني LG و سامسونگ همراه بود، خيلي زود توانست به سرتاسر دنيا راه پيدا كند؛ به طوري كه الان قاره آمريكا، ايالات متحده، مكزيك و آرژانتين دچار تب كره اي هستند. در اروپا، مجارستانيها، نروژيها و روسها مشتري سريالهاي كره اي هستند. در آفريقا، مصري ها گرفتار اين موج هستند. در آسيا، هند، خاورميانه، آسياي مركزي، ايران و تركيه در معرض فرهنگ كره اي هستند و به تازگي نمايش سريال هاي كرهاي در بريتانيا و استراليا هم آغاز شده و در اين كشورها هم اقبال به زبان كرهاي، آشپزي كرهاي و «هانبوك» (لباس سنتي كرهاي)، زياد شده است.
صنعت سينماي كره كه «هالييو» نام دارد، در ابتداي دهه 1990 به شكل امروزي اش در آمد و بعد از مدتي آزمايش و خطا، راه خود را پيدا كرد ودست به توليد انبوه سريال هايي زد كه همگي داراي عناصر مشترك و مشابهي هستند. اين عناصر مشترك عبارتند از: تِم ملودرام در داستان، داشتن آموزههاي كنفوسيوسي (سخت كوشي، تعهد به جمع و اصلاح جامعه براي اصلاح فرد)،پرداختن به تاريخ كره و دوري كردن از مولفه هاي فرهنگ غربي. اين صنعت سينمايي، جوي را در كره جنوبي به وجود آورده كه جامعهشناسها به آن «ناسيوناليسم فرهنگي» مي گويند. اين ماجرا، تاثيرات سياسي هم داشت؛ طوري كه وقتي رهبران دو كره بعد از 40 سال با هم ملاقات كردند، رئيس جمهور كره جنوبي يك مجموعه DVD كامل «جواهري در قصر» به كيم ايل سونگ –رهبر كره شمالي- هديه كرد. موج كره اي البته محدود به سينما يا سريال نيست و خوانندگان كرهاي مثل سون و رين هم در اين سال ها محبوبيت و مخاطباني در دنيا پيدا كرده اند. گسترش موج كره اي هم مثل موج محصولات فرهنگي غرب باعث مخالفت هايي هم شده. در ژاپن، آمريكا و تايوان، جمعيت هايي به فعاليت عليه تب كرهاي مشغول هستند. با اين حال از سال 2004 در 12 كشور دنيا فستيوال سالانه «هالييو» برگزار مي شود و به نظر نمي رسد يانگوم و بقيه به اين زودي ها كم بياورند.

نام فیلم: دلخون
کارگردان: محمدرضا رحمانی
نویسنده: سعید مسعود اطیابی ، محمدرضا رحمانی
تدوین: مستانه مهاجر
صدا: محمدرضا یوسفی
موسیقی متن: سعید شهرام
بازیگران: حامد بهداد، الناز شاکردوست، پوریا پورسرخ، هوشنگ توکلی، حبیب دهقان نسب و ...
خلاصه داستان: جوانی به طور ناخواسته همسر خود را به قتل می رساند و در زندان منتظر اجرای حکم اعدام است در این میان او تصمیم دارد قلب خود را قبل از مرگ به خواهر همسر خود اعطا کند که به شکلی جبران مافات نماید، اما آنچه موجب می شود دلخون را در این بازار کنونی سینما فیلم متفاوت تری بدانیم تنها تفاوت موضوعی؛ پایان تلخ یا هدایت فیلم به سمت فرایند نسبی تامل نیست، شاید دلخون داستانی دارد که تعریف می کند و با تمام استارت ها و تعلیق ها در پایانی که دیگر خیلی وقت است از دقیقه 20 پایان را حدس می زنند ؛غریبه باشد.
هر چند بی انصافی است دلخون را به همین امتیاز منتسب کنیم و در کنارش از بازی مردی گفته نشود که یک تنه دلخون را می سازد. اویی که حالا دیگر بازی اش دارد وارد یک تیپ خاص می شود. نحوه نگاهش طرز لباس پوشیدنش، سیگار کشیدنش، گریه هایش، خنده هایش، همه چیزش شده متعلق به عمادی که قتل کرده و حالا باید عذاب بکشد هم یک عذاب انسانی و هم یک عذاب احساسی. او برای توجیه کارش هم مردد است، می گوید: «هم می ترسم، هم اینکه نمی ترسم» و بعد انگار از جای دیگری می گوید «از خودم می ترسم».
عملی اتفاق افتاده است. «قتل»
این روزها اغلب ستارگان سینمای ایران بیکارند که با افت آمار تولید و اوضاع این روزهای سیاست و سینما بیربط نیست.
بعد از آنکه از ابتدای دهه هفتاد مفهوم ستاره در سینمای ایران دوباره جایگاهی یافت و تعدادی از بازیگران به واسطه محبوبیت خود در میان تماشاگران به عنوان یکی از المانهای اصلی فروش فیلمها شناخته شدند، این گروه از بازیگران تا زمانی که دوران اوج را طی میکردند، روزهای پرکاری داشتند و معمولاً سالانه در دو سه فیلم بازی میکردند اما این روزها اغلب ستارگان سینمای ایران بیکار هستند و این بیکاری با افت آمار تولید و اوضاع این روزهای سیاست و وضعیت راکد جامعه و سینما بیربط نیست. ستارگان این روزهای سینمای ایران که اسامی بازیگرانی چون محمدرضا گلزار، بهرام رادان، مهناز افشار، هدیه تهرانی، نیکی کریمی و محمدرضا فروتن در میان آنها به چشم میخورد؛ از آغاز امسال گاه اصلاً و در مورد برخی در یکی دو مورد مقابل دوربین رفتهاند.

سه گانه ترميناتور ساخته شد و با استقبالي كم نظير در نوع خدش مواجه شد.ترميناتور(1)،(2) (با،بازي آرنولد شوارتزينگر و جيمز كامرون)داستان ماشيني به نام ترميناتور بود كه بايد مآموريت مهمي را انجام مي داد.ماجرا از اين قرار است كه يك شبكه هوشمند رايانه اي به نام اسكاي نت قصد دارد به كمك ماشين تحت كنترلش،نسل بشر را از بين ببرد.براي اين منظور در قسمت دوم فيلم با ماشيني به نام تي1000آشنا مي شويم(يادتان نيست؟همان كه عين جيوه بود و گلوله هم روي آن تأثير نداشت!)اما پس از شكست آن از ترميناتور،قسمت سوم با ماشيني به نام تي-ايكس ادامه پيدا مي كند.تي-ايكس خطناك ترين و پيشرفته ترين ماشين اسكاي نت و كاملاً به شكل انسان است.جان كانر از اين ماجرا باخبر مي شود و تصميم مي گيرد به همراه كيت بروستر و ترميناتور انسان ها را از نابودي نجات دهد.فيلم داستان اسن رويارويي است كه آيا ترميناتور مي تواند با تي-ايكس مقابله كند يا خير؟
قسمت سوم فيلم ترميناتور با نام قيام ماشين ها ساخته جاناتان موستو در هفته اولاكران70ميليون فروش داشت و توانست در صدر جدول پرفروش ترين فيلم هاي سينما قرار بگيرد.البته ناگفته نماند كه اين ركورد در هفته دوم اكران هم ادامه داشت.
آرنولد كه الان ديگر60ساله شده(متولد1947م.)هنوز دست از ورجه وورجه برنداشته و با اين سن و سال هنوز هم در فيلمهاي حادثه اي بازي مي كند.او كه در كشور اتريش به دنيا آمده،زماني قهرمان پرورش اندام جهان بود اما پس از مهاجرت به آنريكا و حضور در هاليوود،در دام سينما افتاد و بازي در فيلم هاي متعدد حادثه اي،شهرت جهاني يافت.
او در فيلم هاي ديگر مثل كماندو،دوقلو ها،دروغ هاي حقيقي و روز ششم هم بازي كرده و اكنون با انتخابش به عنوان فرماندار ايالت كاليفرنيا،وارد سياست هم شد(بيچاره جناح مقابلش-توپيح مترجم!).ترميناتور(3)در مقايسهه با ترميناتور ها(1).(2)از نظر خط داستاني و بازي ها ضعيف تر است و با وجود اين كه در طول فيلم يك عالمه ماشين و ساختمان منفجر مي شود اما در آن ديگر هيجان هاي نفس گير ترميناتور(2)خبري نيست.قسمت آغاز فيلم(آمدن ماشين ها به زمان حال)و بيشتر قسمت هاي بزن بزن ترميناتور(3)دقيقاً مشابه ترميناتور(2)است؛اما نه به آ» جذابيت!در هر حال اگر ترميناتور(3)ساخته نمي شد چندان هم اتفاق خاصي نمي افتاد!چون نه از نظر جلوه هاي ويژه و نه داستان و موضوع چيزي بيشتر از قسمت هاي قبلي نداشت.



